خرید بک لینک

بوسه بر قرآنی که نسوخت

برچسب: نویسنده: اشکان فراهانی تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 17:48

حاکم نیشابور برای گردش به بیرون از شهر رفته بود ، مردی میان سال در زمین کشاورزی مشغول کار بود .حاکم بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند . روستایی بی نوا با ترس در مقابل تخت حاکم ایستاد.به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پوشاندند. حاکم گفت یک قاطر راهوار به همراه افسار و پالان خوب به او بدهید حاکم از تخت پایین آمده بود و آرام قدم میزد، گفت میتوانی بر سر کارت برگردی ولی همین که دهقان بینوا خواست حرکت کند حاکم کشیده ای محکم پس گردن او نواخت . همه حیران از آن عطا و حکمت این جفا ، منتظر توضیح حاکم بودند.حاکم پرسید : مرا می شناسی؟بیچاره گفت : شما تاج سر رعایا و حاکم شهر هستید.حاکم گفت: آیا بیش از این مرا میشناسی؟ سکوت مرد حاکی از استیصال و درماندگی او بود.حاکم گفت:بخاطر داری بیست سال قبل با دوستی به پابوس سلطان کرامت و جود حضرت رضا (ع) رفته بودی؟ دوستت گفت خدایا به حق این آقا مرا حاکم نیشابور کن و تو محکم بر گردن او زدی که ای ساده دل! من سالهاست از آقا یک قاطر با پالان برای کار کشاورزیم می خواهم هنوز اجابت نشده آن وقت تو حکومت نیشابور را می خواهی؟یک باره خاطرات گذشته

برچسب: نویسنده: اشکان فراهانی تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 17:48

کتاب قصه های روضه در شمارگان 2000 نسخه از سوی انتشارات آستان قدس رضوی(به نشر) منتشر شد.این کتاب 150 صفحه ای را بیژن شهرامی نوشته است و چنان که از اسمش برمی آید در بر دارنده قصه های کوتاه بسیاری از اصحاب و مجالس روضه خوانی است.در بخشی از این کتاب می خوانیم که: عصر عاشورا است.پسرها،دخترها،عروس ها،دامادها و نوه ها دسته جمعی آمده اند تا باز هم پدر برایشان منبر برود و روضه بخواند.با زحمت از جا برمی خیزد،عبا و عمامه اش را می پوشد و ضمن نشستن بر روی صندلی اشک می ریزد و مرثیه می خواند. اشک از دیدگان همه جاری می شود و عطر یاد و نام امام حسین(ع) آن هم از زبان مرجعی بزرگ و نام آور- همه جا را فرا می گیرد... مراسم که تمام می شود می گوید:«دعا کنید خدا اسمم را جزو روضه خوان های حضرت بنویسد.» تلفن مرکز پخش02188965982

برچسب: نویسنده: اشکان فراهانی تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 17:48

پادشاهی دُر یمینی داشت بهر انگشتری نگینی داشت خواست نقشی که باشدش دو ثمر هر زمان کافکند به نقش نظر گاه شادی نگیردش غفلت گاه اندوه زدایدش محنت هر چه فرزانه بود در ایام کرد اندیشه ای ولی همه خام ژنده پوشی پدید شد آن دم گفت بنگار«بگذرد این هم»

برچسب: نویسنده: اشکان فراهانی تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 17:48

روزی یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت: شما سه ترم است که مرا از این درس میاندازید، من که نمیخواهم موشک هوا کنم، میخواهم در روستایمان معلم شوم.

و از دکتر حسابی چنین پاسخی شنید: تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول، ولی تو نمیتوانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا نخواهد موشک هوا کند!

برچسب: نویسنده: اشکان فراهانی تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 17:48

حکایت مردی از کسی چیزی بخواست او را دشنام داد گفت مرا که چیزی ندهی چرا به د شنام رانی گفت خوش ندارم که تهی دست روانت کنم!

برچسب: نویسنده: اشکان فراهانی تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 17:48

ای رهروی که خیر به مردم رسانده ای آسوده رو که بار تو بر دوش مردم است (صائب تبریزی)

برچسب: نویسنده: اشکان فراهانی تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 17:48


برچسب: نویسنده: اشکان فراهانی تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 17:48

حکایت :روزی طلبکاری که مدتها سر دوانده شده بود برای وصول طلبش عزم جزم کرد و خنجر برهنه ای برداشت و به سراغ بدهکارش رفت تا طلبش را وصول کند. بدهکار چون وضع را وخیم دید گفت:چه به موقع آمدی که هم اکنون در فکرت بودم تا کل بدهی را یکجا تقدیمت کنم.چون طلبکار را با زبان کمی آرام کرد دستش را گرفت و گوسفندانی را که از جلوی خانه اش میگذشتند نشانش داد و گفت:ببین در هر رفت و برگشت این گوسفندان چیزی از پشمشان به خار و خاشاک دیوارهای کاه گلی این گذر گیر کرده و از همین امروز من شروع به جمع آوری آنها میکنم, بقدر کفایت که رسید آنها را شسته و به رنگرز میدهم تا رنگ کند و بعد از آن زن و بچه ام را پای دار قالی مینشانم تا فرشی بافته و به بازار برده فروخته و وجه آن را دو دستی تقدیم تو میکنم.طلبکار از شنیدن این مهملات از فرط خشم به خنده افتاد و بدهکار هم چون خنده او را دید گفت:طلب سوخته را به این راحتی زنده کردی تو نخندی من بخندم....

برچسب: نویسنده: اشکان فراهانی تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 17:48

پیش گویی مجید قیصری سالهاست، شاید قریب به چهل سال بشود که از کوچه حائری گذر نکردهام .میدانم او هنوز آنجاست. نمیتوانم قرص و محکم بگویم که آنجا ایستاده ولی چیزی به من حکم میکند که بگویم او هنوز منتظرست! شاید نباشد، شاید از آنجا رفته باشد، یعنی امیدوارم که رفته باشد؛ من برای نجاتش خیلی دعا کردم. سالها پیش از این، قریب به چهل سال، شاید هم بیشتر، پادوی حمام کوشک بودم. آب یخ دست مردان لخت و بخارکردهٔ سربینه میدادم، لنگ زیر پای مردان سحرخیز و خیس پهن میکردم؛ گاه بقچهٔ پیرمردان و پیر زنان را تا پشت در خانههاشان میبردم و انعامی ناچیز میگرفتم. در این میان، پیرمردی بود فاضل. من فکر میکردم اسمش فاضل است، حمامی اینگونه صدایش میزد؛ بعدها که بزرگتر شدم، شبانه درس خواندم، فهمیدم فاضل یعنی ادیب، دانشمند. صبحهای جمعه، قبل طلوع آفتاب به سفارش صاحب حمامی بقچهاش را روی سر گذاشته تا پشت در خانهاش میبردم. پیرمرد اکراه داشت که من دنبالش بروم ولی به اصرار صاحب حمامی قبول میکرد. او از پیش و من از پشت سر؛ از میان کوچههای پیچ در پیچ رد مادیه را میگرفتیم تا میرسیدیم به گذر حائری. کوچهای ت

برچسب: نویسنده: اشکان فراهانی تاريخ: جمعه 22 بهمن 1395 ساعت: 17:48

صفحه بندی